#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_370

خوب می دانست با حرفی که می خواهد بزند آراد تا چه حد دیوانه می شود ولی ادامه داد
_ چون تارا حاضر بود فقط با یه اشاره من خودشو کامل در اختیارم بده
مشت گره خورده ی آراد بیشتر فشرده شد عصبانیتش به اوج رسیده بود نفرتش را توی چشم هایش ریخت ولی با خونسردی گفت
_ فعلا که در اختیار منه و باید هر شب زیر من بودنو تحمل کنه
چهره ی دانیال در یک لحظه کبود شد رگ گردن و پیشانی اش به شدت می زد اگر دستش باز بود همین حالا آراد را تکه تکه می کرد از فکر این که انگشت کسی به تارا خورده باشد با همه وجودش داد زد
_ کثافت حروم زاده



آراد با این حرفش افسار پاره کرد و به طرفش هجوم برد
مشت محکمی به صورت دانیال کوبید خون از بینی اش جاری شد چهره ی دانیال از درد توی هم رفت آراد به جنون رسیده بود چند مشت پی در پی توی صورت خونی دانیال کوبید لگد محکمی به پهلوی دانیال زد دانیال چشم هایش راروی هم فشرد و با زانو روی زمین افتاد و از شدت درد لبش را محکم گاز گرفت آراد روی دانیال افتاد و مثل دیوانه ها او راکه دستش بسته بود زیر مشت و لگد گرفت دانیال این بار از شدت درد فریاد زد آراد پوزخندی زد و قدمی عقب رفت دانیال در حالی که به شدت سرفه می کرد به سختی گفت
_ حالا می فهمم چرا تارا حالش ازت به هم می خوره
آراد با حرص پاشنه ی کفشش را روی سینه ی دانیال فشرد دانیال از درد صورتش جمع شد دندان هایش را محکم روی هم فشرد می خواست فریاد بزند اما پای آراد مانع می شد پوزخند آراد پررنگ تر شد و فاصله گرفت دانیال دیگر توان بلند شدن نداشت به سقف خیره شد و بریده بریده گفت: شایدم چون دوست نداره داری اینجوری عقده هاتو خالی می کنی

romangram.com | @romangram_com