#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_369
صبرش لبریز شد دیوانه وار فریاد کشیدو دست مشت شده اش رو با تمام قدرت توی صورت دانیال کوبید
فشار دستش آنقدر زیاد بود که دانیال یک قدم عقب رفت خون از گوشه لبش جاری شد برای یک لحظه چشمانش را روی هم فشرد و سریع باز کرد دوباره سمت آراد برگشت و بدون ترس حرکات عصبی آراد را زیر نظر گرفت آراد با دیدن خونسردی دانیال عصبی تر شد و گلویش را محکم در چنگ گرفت و با تمام قدرت فشار می داد چشم های دانیال هر لحظه سرخ تر میشد و نگاهش به آراد برنده تر کنار گوش دانیال زمزمه کرد
_ نفس دو تا تونو قطع می کنم بعد از چند دقیقه دستش را از روی گلوی دانیال برداشت او را به عقب هل داد دانیال به شدت به سرفه افتاد به سختی گفت
_ آدمای بد بختی مث تو وقتی کم میارن مشت و لگد می زنن به کسی که دستش بستست
آراد با چشم های به خون نشسته به او نگاه کرد
_ فردا این موقع وقتی جنازتو انداختم جلو لاشخورا می فهمی آدمای بدبخت چه کارای دیگه ای هم می تونن بکنن
دانیال که از عصبی کردن آراد حسابی لذت می برد با تمسخر سرتا پایش را نگاه کرد
_ ینی اینقد عقده محبت یه دختربچرو داری؟
تارایی که این همه سال به خاطر غرورش حتی طرفش هم نرفته بود حالا دیوانه وار شخص رو به رویش را دوست داشت امکان نداشت اجازه دهد تارا مال کسه دیگری جز خودش شود همه روح و جسم ظرافت تارا را تمام و کمال جزو اموال خودش می دانست همه بدنش گر گرفته بود دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد دانیال حسابی غرورش را به بازی گرفته بود با لحن تحکم آمیزی گفت
_ اون دختر برای من هیچ ارزشی نداره
دانیال که تمام آن لحظات خودش را لعنت می کرد که چرا گذاشته تارا برگردد با این حرف دانیال نیشخندی زد می فهمید تا چه حد غرور آراد را پایین آورده
_ شرط می بندم حاضری همه چیزتو بدی تا یه لحظه جای من باشی
آراد پوزخندی زد: چرا باید بخوام جای تو باشم ؟
romangram.com | @romangram_com