#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_368

_ از اونجایی که تارا تا سرحد مرگ عاشق منه به من مربوط میشه حالا بگو کجاست؟
آراد دست های مشت شده اش را روی هم فشار می داد چقدر دلش می خواست دانیال را زیر مشت و لگد بگیر و آنقدر بزند که حرصش خالی شود می دانست تارا هنوز دیوانه وار دانیال را می خواهد و این عصبی ترش می کرد
_ با اون حرفایی که زدی دیگه تفم جلوت نمی ندازه
فکرش سمت روزی رفت که تارا را از ماشین بیرون انداخت افکارش را پس زد باید اورا می دید و یقینا اجازه نمی داد لحظه ای در این جهنم باشد وقتی اسم تارا روی زبان آراد می آمد دلش می خواست گردنش را بشکند به خوبی عصبانیت و صدای نفس های بریده بریده آراد را می شنید دوباره پوزخند زد
_ مطمئن باش اگه بد تر از اینام تحقیرش می کردم بازم به پام می افتاد تا فقط نگاش کنم
تمام وجودش پر از نفرت بود و چیزی که بد تر از همه آتیشش می زد حرفهای دانیال بود که تک تکش را از حفظ بود سرش را تکون داد
_ از این خونه زنده بیرون نمی ری که بخواد باز به پات بیفته
دانیال که از چهره ی برزخی آراد لذت می برد با آرامش ساختگی گفت
_ منو بکشی تارا هم صد درصد خودکشی می کنه می دونی که نفسش به نفسم بستس نباشم مرده





romangram.com | @romangram_com