#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_367
آراد نفسش را عصبی بیرون داد حرصش را روی یقه ی دانیال خالی کرد خوب فهمیده بود دانیال می خواهد تحقیرش کند باصدای بمی گفت
_ در این که می کشمت شک نکن
افکارش مدام توی سرش می پیچید آراد همه چیز را میدانست وقتی فهمید با تارا چکار کرد نکنه بلایی،...
نبض گردنش به شدت می زد اخم هایش در هم فرو رفت
_ تارا کجاست؟
آراد دستش را از یقه دانیال برداشت و او را به جلو هل داد دستش را توی جیبش کرد و پوزخند زد نقطه ضعف دانیال خوب دستش آمده بود
غیرت روی کسی که اورا مال خود می دانست
_ به تو مربوط نیست
سینه ی دانیال از خشم به شدت بالا و پایین می رفت فکر تارا و این که ممکن است چه بلایی سرش آمده باشد دیوانه ترش می کرد چشم های سرخش را محکم روی هم فشرد قصد آراد را متوجه شد نیشخندی زد
romangram.com | @romangram_com