#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_366

_ پس تو به جای تارا پیام دادی
آراد سکوت کرده بود یک دستش را در جیب فرو برد و دود سیگارش را




بیرون داد پایش روی زمین ضرب گرفت
دانیال خشمش را پنهان کرد و ابرویش را بالا داد گوشه لبش کج شد
_ یعنی اینقدر بد بختی؟
آراد با عصبانیت ته مانده ی سیگارش را زیر پایش له کرد با این حرف دانیال شعله ور شد به سمتش یورش برد و یقه اش را در مشت فشرد دانیال بدون ترس به آراد که چند سانت از خودش پایین تر بود خیره شد پوزخندش عمیق تر شد و دندان های آراد بیشتر فشرده شد کسی که رو به رویش بود برایش نفرت انگیز ترین آدم بود به دست های بسته دانیال خیره شد و یاد آن لحظه ای افتاد که تارا دستش را فشرد و داد زد عاشقش است همین افکار نفسش را به هزار رساند قطعا این دست ها را خورد می کرد
_ وقتی یه کاری کردم از درد جنازتم تو قبر چار نعل بتازه اون وقت می فهمی بد بخت کیه
دانیال همان طور که یقه اش توی دست آراد بود با تمسخر گفت
_ بد بخت، منم بکشی تارا عاشقت نمی شه

romangram.com | @romangram_com