#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_365

خوب می دانست تقلا فایده ندارد دیگر دیر شده بود فرهاد اسلحه را روی شقیقه ی دانیال فشرد و به سمت حیاط پشتی هل داد در را با لگد باز کرد دانیال را به جلو هل داد دانیال چند قدم عقب رفت از حماقتی که کرده بود به خودش لعنت می فرستاد فکرش سمت تارا بود پیامی که از موبایل تارا بود چرا شک نکرد ؟
چرا نفهمید ؟ دندان هایش را روی هم فشرد به خوبی می دانست چه در انتظارش است وقتی حتی نشانی خانه را برای یک پلیس فاش کرده بودند یعنی به آخر خط رسیده بود فکر تارا دیوانه اش می کرد می توانست اجازه دهد تارا اینجا باشد؟ فردین پوزخندی زد و از اتاق بیرون رفت اخمای آراد در هم بود دستش در جیب شلوار جین مشکی اش فشرده می شد فردین بیرون آمد
_ آقا کاری روکه خواسته بودین انجام شد
_ آوردیش؟
_ بله تو حیاط پشتی
_ ماشینشو چی کار کردی؟
_ به بچه ها گفتم بیارنش ویلا
_ سیم گوشیشو در بیارید
_ چشم آقا
آراد سری تکان داد
دانیال به دیوار تکیه زد اخم هایش در هم بود صدای قفل در را که شنید سریع چشم باز کرد چمش روی اراد ثابت ماند که با قدم های آرام داخل آمد اخم هایش غلیظ تر شد سر تا پای آراد را نگاه کرد فکر این که تارا این همه مدت کنار همچین مردی بوده دیوانه اش می کرد تیز به آراد نگاه کرد دستش آنقدر محکم بسته بود که بی حس شده بود دندان هایش فشرده شد و آرام لب زد
_ تو باید آراد باشی
آراد نگاه کوتاهی به دانیال انداخت سیگاری از جعبه طلایی در آورد و گوشه ی لبش گذاشت پک محکمی زد با نفرت به دانیال خیره شد ابروهایش در هم گره خورد دانیال سر پا ایستاده بود و تکیه اش به دیوار بود شکش به یقین تبدیل شد فکر کردن به حمافتی که کرده بود عصبی ترش می کرد با صدای خشکی گفت

romangram.com | @romangram_com