#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_363
ساکت شدم تارا چن ثانیه ساکت موند و آروم گفت: باشه خدافظ
شاید حس می کردم بغض کرده نمی دونم چقدر گذشت که صدای پیام اومد شماره خودش بود
_ دانیال می تونی یک ساعت زودتر بیای؟ ایرج و آراد زودتر میان خونه اگه نباشم قشقرق به پا میشه
_ باشه سه اونجام
اواخر پاییز بود و هوا سوز سردی داشت سوشرت سفید طوسی با شلوار لی آبی تیره پوشیدم تیشرت مشکی زیرش بود در ماشینو بهم کوبیدم پامو رو گاز گذاشتم حس می کردم مسیر طولانی تر از همیشس بالاخره رسیدم جای خلوتی بود سریع پیاده شدم سوییچو تو جیب شلوارم گذاشتم به ساعت مچی مشکیم نگاه کردم چن دیقه از سه رد شده بود سینم به تندی بالا پایین میشد فقط پاش به اینجا برسه دیگه نمی زارم از صد فرسخی اون عوضی رد شه با شنیدن صدایی سریع به عقب برگشتم
_ از جات تکون نخور
دانیال گذشته
سریع به جلوم نگاه کردم یه مرد با تفنگ روبه روم بود با چشمای گرد بهش نگاه کردم این جا چه خبره دست بالا گذاشتم بهم نزدیک شد تا خواست دستمو لمس کنه با یه حرکت سریع با لگد تو شکمش زدم که صدای شلیک گلوله اومد نفسم تند شده بود مرده رو زمین افتاد چهار تا مرد اسلحه به دست دورم بودن به کوچه بن بست پشت سرم نگاه کردم اسلحم تو ماشین بود آب دهنمو قورت دادم و اطرافو نگاه کردم خالی خالی آروم گفتم: کی هستید؟
یکیشون قدم سمتم برداشت
_ دستاتو ببر بالا و بی سروصدا راه بیفت فکر فرارسرت بزنه یه گلوله حرومت می کنم
romangram.com | @romangram_com