#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_361
به سرعت از کنار در فاصله گرفت و از خونه بیرون زد تارا بادست های لرزان موبایلش را گوشه ی داور گذاشت و اسلحه راهمانطور که بود دوباره گذاشت صورتش از عرق خیس بود سریع از اتاق بیرون رفت ...
دانیال گذشته
رفتم تواتاق بازجویی کلی با اون شیش تا نوچه منصور سر وکله زدم تا یکیشون گفت منصور سراغ آدمی به اسم رامبد می ره و مشخص بود که طرف فقط می تونه از مرز ردش کنه ساعت طرفای دو بود که خونه اومدم سرمو زیر شیر گرفتم بعد ظهر باید برم دنبالش مهم نیس چی میشه ولی نمی زارم جایی که اون عوضی هس تارا یه لحظه بمونه دنیا و پدر و مادرم برای یکی دو هفته رفته بودن مشهد و ذهن من آروم تر بود پدرم از اداره دو هفته ای مرخصی گرفته بود البته باشرایطی در اتاقو که باز کردم گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره تارا سریع برش داشتم اتصالو لمس کردم تنم گر گرفته بود
_ الو....
صدای خودش بود
بی اختیار گفتم تارا خودتی؟
پوزخند تلخش اومد و دست من تو موهام چنگ انداخت
_ فکر نمی کردم صدامو بشناسی
نفسم تند شد: کجایی الان؟ حالت خوبه؟ اون عوضی اذیتت می کنه؟ چطوری با تلفنت زنگ زدی
_ موبایلم دست آراد بود همه چی یو می دونه الان رفتم تو اتاقش به هزار بدبختی موبایلمو پیدا کردم اون روز... که زنگ زدی پشت در بودم همه چیو شنیدم
romangram.com | @romangram_com