#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_356

_ چکارشی؟
این ینی میشناسه؟ سریع گفتم: شما فکر کن نامزدشم
_ نام خانوادگیش چیه
لبمو تو دهنم جمع کردم لعنت به این شانس سینمو صاف کردم
_ خب... راستش... دقیق نمی دونم
مرده پورخندی زد
_ اولا تو چجور شوهری هستی که نام خانوادگی زنتو نمی دونی دوما خجالت بکش پسر جان به هر حال من تازه اینجا سوپر مارکت زدم کسی رونمی شناسم
حوصله جواب دادنم نداشتم پوفی کردم و بیرون اومدم از چن جای دیگه هم پرسیدم ولی دریغ ازیک کلمه کلافه بودم فرزاد چن دفه زنگ زد کارا زیاده برگردم در ماشینو بهم کوبیدم. دستم رو فرمون مشت شد دقیقا با یه اسم چی میشد پیدا کرد؟ شده صب تا شب بپا می زارم ولی باید پیداش کنم و حال اون پسره ی عوضی هم بگیرم توفکر رفتم اگه پیداش کنم بعدش چی؟ ازدواج؟ تارا باید برای من باشه کاملا درک می کنم اگه پدرم یه کلمه چیزی بفهمه چی میشه الان فقط این مهمه که اونو پیدا کنم



سوم شخص آراد:
با قدم های آهسته کنار پنجره رفت به حیاط خیره شد چشمش به تارا خورد که روی نیمکت نشسته بود و به زمین خیره بود چهره اش بی روح تر از همیشه بود موهایش آشفته توی صورتش ریخته بود فکراین که تارا به خاطر مردی جز خودش به این روزافتاده بود دیوانه اش می کرد دست هایش مشت شد. اصلا فکرنمی کرد افسردگی تارا اینقدر طول بکشد فکر میکرد همه چیز زودگذر است اما با گذشت دو ماه تارا هنوز هم مثل ساابق نبود نفسش را عصبی بیرون داد. و زمزمه کرد

romangram.com | @romangram_com