#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_355
صدای بوق آزاد پیچید گوشیرو طرف دیوار کوبیدم می کشمت کثافت مشت کوبیدم به دیوار لعنت به من لعنت به من که اون روز گذاشتم بره کسی خونه نبود درو به هم کوبیدم با دستای خودم خفت می کنم اگه فقط نوک انگشتت تارا لمس کنه
فشار زیادی روم بود باید تارا رو پیدا کنم با یادآوری حرفای اون عوضی به خودم لعنت فرستادم که اون روز گذاشتم تارا بره سرم تیر می کشید و تنم داغ بود از حرفای اون یارو معلوم بود همه چی رو میدونه و این بیشتر آتیشم می زد نکنه به تارا دست.... دستام مشت شد
_ هر کاری بخوام باش می کنم
دلم می خواست کنارم بود تا بادستای خودم تیکه تیکش کنم باید تارا از اون عوضی دور می کردم تنها چیزی که باید داشته باشمش اونه یاد جایی افتادم که یه دفه رسوندمش الان که دیر وقت بود و صبم باید اداره می رفتم کلی بدبختی رو سرم ریخته بود حتی سرهنگم سربسته ازم گله کرد نمی شه لباس پوشیدم و رفتم تو همون خیابون تو ماشین منتظر بودم هوا تاریک بود وحتی یه مغازم باز نبود با اعصاب خورد برگشتم خونه صب به فرزاد گفتم کاری دارم کمی دیر میام و کارارو راست و ریست کنه هوا خنک شده بود در ماشینو باز کردم حتی نمی دونستم کوچه یا خیابونشون کجاست سراغ اولین سوپرمارکت رفتم
_ سلام آقا
_ سلام جوون صبت بخیر چی می خوای بیارم
_ ممنون ببخشید می تونم چند تا سوال بپرسم؟
_ بفرما
_ شما کسی رو به اسم تارا تواین محل میشناسید؟ یه دختر جوون بیست و سه چهار ساله
مرده به سر تا پام نگاه کرد
romangram.com | @romangram_com