#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_352

هیچی نگفت ومنم این روزا حوصله نداشتم کسی رو دست بندازم رو مبل نشستم کسی خونه نبود گوشیمو رو میز گذاشتم این وضع دیگه داشت حالمو بهم می زد دیگه حتی سعی نمی کردم به اون روز فکر نکنم و دلم بیشتر از هر وقتی شنیدن صداشو می خواست و شاید.... گوشی رو برداشتم و شمارشو زدم قبل از این که بوق بخوره به خودم اومدم و گوشی روتو مشتم فشار دادم لعنت به من
سرمو تو دست گرفتم باید کنار میومدم با خودم حتی درک نمی کنم عذاب وجدان دارم شایدم؟ فقط الان دلم می خواد محکم بغلش کنم و قطعا دارم دیوونه میشم همشونو دست گیر می کنم و من می تونم با دست خودم دستگیر کنم اونو؟ قطعا دیگه نمی تونم و من چرا اون شب فراریش دادم؟ و چرا دستگیر کردنش کار من نبود؟ تا همین جاشم فرار کردم از همه چی حتی اینکه خیلی وقته دلم کسی رو می خواد و ساعت پنج شاید بیشتر میشه این حس و حتی درجم و خانوادم و دیگه هیچی نمی تونه باعث انکارم بشه که من دلم می خوادهمین حالا کسی رو ببینم و نباید اون لحظه که التماس می کرد و رو پاش حتی بند نبود برمیگشتم و محکم بغلش می کردم ؟ اون لحظه که رو زمین زانو زد نباید برمیگشتم؟



دانیال
پسر رییسشون عاشقش بود و کسی جز من حق داشت بهش فکر کنه؟ گفته بود بدون من زنده نمی مونه و اون لحظه من اصلا چیزی می شنیدم؟ به موهام چنگ زدم چی می خوام؟ حالا فقط یه چیز می خوام و این وسط یه چیز بیشتر از همه چی اذیتم می کرد آراد تارا گفت عاشقشه و کسی جز من حق داشت به تارا دست بزنه؟
سمت موبایلم حمله کردم تازه داشتم می فهمیدم چه غلطی کردم باید می فهمیدم تارا کجاست دیگه نمی زارم یه ثانیه جایی باشه که اون یارو هم اونجاست بلند شدم بوق آزاد تو گوشم پیچید چند بار دیگه هم تماس گرفتم بوق آزاد رو تخت نشستم. دکمه لباسمو باز کردم باید پیداش می کردم تو این لحظه تنها چیزی که آرومم می کرد شنیدن صداش بود تا شب صد دفه زنگ زدم. داشتم دیوونه می شدم نمی خواست جواب بده؟
_ غلط می کنه نخواد
مدام بوق اشغال بود بردار دیگه لعنتی
یه لحظه فکر کردم برداره چی می خوام بگم؟ یاد حرفام افتادم با همه حرفام حق نداشت جواب نده دیگه ناامید شده بودم خواستم گوشی رو قطع کنم که یکی برداشت



romangram.com | @romangram_com