#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_336

بس اختیار لبخند رولبم اومد دویدم طرف در دستام بی اختیار میلرزید بی اختیار بادستای لرزون کلیدوچرخوندم دربازشد سریع رفتم توحیاط پشتی وای یه در دیگه داشت در کلید این نداشتم به دیوار نگاه کردم بالاش سیمان بود باید از دیوار برم بالا اگه برگردم
دیگه همچین موقعیتی نمی اومد چندتااجر داغون جمع کردم گذاشتم زیر پام دستم به یه اجر شکسته گرفتم داشتم داغون میشدم نفس نفس میزدم به سختی به بالای سرم نگاه کردم دومتر ارتفاع بود پاهام توهوا معلق بود فقط یکم دیگه مونده بود لعنتی تحمل کن داشتم میمردم ازترس به هزار بدبدبختی دستمو به لبه ی دیوار گرفتم



باصدایی برق از سرم پرید∶داری چیکارمیکنی؟
صدای آراد بود،ضربان قلبم شدت گرفت،بیشتر تقلا کردم که خودمو بالا بکشم داد زد ـبیا پایین بدون توجه به حرفاش خواستم برم که یهو منو از پشت کشید جیغ بلندی کشیدم،تا به خودم اومدم تو بغل آراد بودم با عصبانیت بهم خیره شد بوددستاش دوره کمرم بود ،خودمو کشیدم عقب و گفتم ∶ولم کن برم عوضی.دستامو محکم گرفته بود داد زدم ∶ولم کن آشغال،به پشت سرش نگاه کرد دستمو کشید وبه سمت خونه رفت
ـ ولم کن میخوام برم.هرچی جون کندم ولی خب اون زورش خیلی بیشتربود،بزور بردم داخل اتاقش،درو از پشت محکم بهم کوبید،داد زد ∶چرا میخواستی فرار کنی؟،
یعنی این احمق نمی دونه چرا؟ با پوزخند نگاش کردم،
ـ اگه بابام میدیدت که میکشتت،
با بغض گفتم ـ بمیرم بهتره از اینکه...
بازوهام تو دستاش بود فشاردستاشو کمتر کرد ـ بهتر از چیه؟!
تو چشاش براق شدم گفتم∶حالا فهمیدم چرا اونروز نذاشتی منو ببرن

romangram.com | @romangram_com