#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_337
ـ چرا نذاشتم؟
چقدر خوب خودشو به اون راه میزنه،با پوزخند تلخی گفتم ∶فکر نکن خیلی زرنگی همه ی حرفاتو با ایرج شنیدم،دستامو ول کرده بود بهم خیره شده بود.گفتم∶برای من چه فرقی داره اون آدم تو باشی یااون مردخرفت کسی حق نداره به من دست بزنه،حالا هرکس باشه.
پوزخندی زد ∶حالا همچین تحفه ای هم نیستی.
ـ پس چرا اون حرفو به ایرج زدی!؟
ـ ایرج بی دلیل کسیو نگه نمیداره.
ـ چرا داری کمکم میکنی؟
فقط نگام کرد دراتاقو باز کردو گفت ∶دیگه فرار نکن من کاری بهت ندارم.
نمی دونستم باید بهش اعتماد کنم یانه!امااز طرفی حرفاش به نظرم منطقی بود.چون تا وقتی یادم میاد دخترای زیادی اطرافش بودن واویزونش ،اما چرا اصرار داشت که من بمونم
romangram.com | @romangram_com