#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_335
_ با سایه دعواش شده
به ایرج نگاه کردم دیگه سوالی نپرسید
بازم من مث جاسوسا کنار اتاق آراد ایستادم و دوباره دارن راجب من صحبت می کنن مثل اون موقع ها بازم اتفاقی دارم می شنوم این حرفا اتفاقای هفت سال پیشو یادم آورد چن روز بعد دعوای آراد با اون مرده که می خواست منوبخره فکرم همش درگیر ابن بود چرا آراد نزاشت ایرج منو بفروشه نمی تو نستم اینو بزارم به حساب انسان دوست بودنش چون اصن انسانیت داشتن بهش نمی آد ینی دوسم داره؟ شایدم...
نه اصن دلم نمی خواست به این شاید فکر کنم دو هفته از مرگ بابام می گذشت هنوزم زیاد گریه می کردم یه روز وقتی برای دسشویی رفتن از اتاق بیرون رفتم وقتی داشتم از کنار اتاق آراد رد می شدم صداشونو شنیدم
_ چرا می خوای تارا اینجا بمونه؟
_ چرا می پرسی؟
سرموچسبوندم به در صدای نکره ایرجو شنیدم _ .چون این همه اصرار تو برای موندنش منو کنجکاوکرده
_ فک کن به همون دلیلی که اون یارومی خواست بخرش
ایرج خندید چی گفت؟ پاهام سست شد
ازاتاق بیرونی رفتم کسی توراهرونبود سریع از پله ها پایین رفتم از پنجره ی اشپزخونه رفتم توراه رو روی پشتی به اطراف نگاه کردم همین جاست
romangram.com | @romangram_com