#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_334
_ غدا آوردم براتون
هه غذا؟ واقعا فکر می کرد با این حالم غذا از گلوم پایین میره؟
_ نمی خورم ببرش
_ تارا جان باز کن عزیزم دو روزه غذا نخوردی خدایی نکرده مریض میشی
مریض؟ کاش بمیرم کاش همین الان بمیرم همون آرادی که اون روزانزاشت دست خورده بشم الان می خواست تجاوز کنه بهم لعنت بهم که از همون دفه اول رفتم دنبال دانیال و اینطوری خودمو بدبخت کردم یه حس بدی می گفت دوباره به اون روزا برگردیم همون حماقتو تکرار می کنم شایدم الانم داشتم تکرارش می کردم و ....
ساعت طرفای هشت شب بود روتخت دراز کشیدم و تو این شبه سرد عجیب دلم چیزی رو می خواست که دلم می خواست سربه تنش نباشه شایدم نه دیگه نمی تونم فکر و خیال کنم از جام پا شدم باید بخوابم دلم می خواست بخوابم رو دراورو نگاه کردم لعنتی قرص خوابام تموم بوددر اتاقوباز کردم بدنم سست بود درست مثل کسایی که تو خواب راه می رن دستمو به نرده ها گرفتم و پامو دنبالم می کشیدم رفتم تو یخچال قرص خوردم و خواستم برم اتاقم که صدای آراد و ایرج توجهمو جلب کرد
_ فردا بفرستش
_ به فرهاد خبر می دم بیاد کارخونه ببرش
_ راستی این تارا چه مرگش شده چن روزه نمی بینمش
به در اتاق آراد نزدیک شدم لای در باز بود نیمرخ آرادو می دیدم هه ایرج خبر نداره پسرش می خواست چه بلایی سرم بیاره این ایرج بهتر از خودم آمارمو داره و خبر ندارم؟
یه چیزی اومد تو ذهنم با ترس به آراد نگاه کردم یه وقت به ایرج چیزی نگه؟
romangram.com | @romangram_com