#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_329

ینی با من چی کار داشت نکنه... ضربان قلبم تند شد زنه دستمو کشید
_ چرا نشستی هنوز؟ تا عصبانی نشده برو پایین
با پاهای سست قدم برداشتم لرزش دستامو رو نرده ی سرد حس می کردم وقتی به سالن لعنتی رسیدم یه لحظه حس کردم نفس تو سینم قطع شد یه مرده که سنش حدودا به چهل می خورد روبه روی ایرج نشسته. بود نگاهش روی من ثابت موند لبخند چندش آوری زد که دندونای زردش نمایان شد موهای فرفری قهوه ای ش قیافشو حال به هم زن تر کرده بود فکر اینکه ایرج می خواست چی کار کنه همه تنمو سست می کرد کثافت طوری بهم زل زده بود که حس می کردم لخت جلوش وایسادم آب دهنمو قورت دادم به ایرج نگاه کرد و گفت : همین خوبه
ایرج سیگارشو روشن کرد و گفت: چقدر بابتش می دی؟
_ .............
_ هه شوخی می کنی این چیزی که گفتی قیمت یه شبه این دس نخوردس و....



دیگه هیچی نمی شنیدم بدنم به رعشه افتاده بود ایرج چقدر کثیف بود می خواست منو بفروشه؟ که بشم.... خدا لعنتت کنه اشکم سرازیر شد بهم نگاه کرد و گفت....... بیشتر نمی دم
با نفرت نگاهش کردم خیلی احمقه اگه فک کنه می زارم دستش بهم بخوره شده خودمو می کشم ولی نمی زارم این کثافت بدن لجنش به من بخوره ایرج به سیگارش پک زد
_ می تونی ببریش
اینقدر خنده هاش چندش آور بود که نزدیک بود همون جا بالا بیارم در سالن بهم کوبید به عقب برگشتم دیدنش تو اون لحظه حکم زندگی بود نگاه گذرایی بهم انداخت رو به ایرج گفت: داری چی کار می کنی

romangram.com | @romangram_com