#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_326
میشن مث عروسک تودست مردای لعنتی نه من فقط هفده سالمه. نمی خوام دست کسی بهم برسه نمی خوام هرزه بشم به آراد نگاه کردم داشت نگاهم می کرد رو به ایرج گفت : نگهش دار
ایرج با تعجب گفت چرا
موبایلش زنگ خورد
_الو... آوردیش؟
از جاش بلند شد از سالن بیرون رفت آب دهانمو قورت دادم و به آراد نگاه کردم سیبی از رومیز برداشت و گاز زد رفتم تو همون اتاق شبیه زندان بود چرا آراد اون حرفو زد باید چی کار کنم نمی خوام ناپاک بشم هه دخترای بد بخت بی خانواده مث من باید عروسک دست مردا بشن؟
روتخت دراز کشیده بودم موهام تو صورتم بود و با اشکام خیس شده بود نفسم تنگ بود با صدای در سیخ نشستم با دیدن آراد گوشه تخت رفتم انگار که چشماش یخ بسته بود دست به سینه به دیوار تکیه زد با صدای خشکی پرسید: چطوری باش آشنا شدی
چرا دست از سرم برنمی داشتن لعنت به من و اون روز لعنتی
بغض کردم: یه تصادف ساده بود
سیگاری آتیش زد جا خوردم بعد اون روز که گفتم حق نداری سیگار بکشی اولین دفه بود می دیدم لب بزنه
پک محکمی زد: پرونده گند کاریهاتو می دونه؟
اشک تو چشمام جمع شد یاد اون چشمای عسلی آتیشم می زد انگار منه بدبخت چی کار می کردم من تو هیچ کدوم از کثافت کاری ها آراد و ایرج هیچ کاره ای نبودم حتی چشم بستم دود سیگارش تا ته حلقمو می سوزوند
romangram.com | @romangram_com