#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_325
_ من سیرم با فرزاد یه چیزی خوردیم دستتون درد نکنه.
به اتاق تاریک خیره بودم و حتی خودم نمی فهمم چه مرگم شده و اون روز کذایی تو سرم اومد فرزاد وارد گروهشون شد و تو چند ماه نفوذ کرد تو خونه منصور کریمی و شد جز نگهبان خونش و ما اون شب طی یه عملیات سه محموله بزرگ و تعدادی رو دستگیر کردیم و همه چی طبق برنامه من بود جز اون بن بست و کسی که از دو سرباز رد شد و اون شال افتاده رو شونش و چشمای خیسش نگاه ترسیدش و اون شب فقط من باید اون موهارو می دیدم و نمی دونم اون نیرویه لعنتی که باعث شد رو درجم تف بندازم و یکی رو فراری بدم چی بود زمزمه کردم
_ بسه تو فقط چن دفه دیدیش و اون شب فقط چون می شناختیش گذاشتی بره و اگه یه دفه دیگه ببینیش سالم در نمی ره و.
حتما همین طوره چشم رو هم گذاشتم و این بین بازم اون اسم لعنتی کلافم می کرد
تارا:
این اولین باری بودکه ارادوخونه خودشون میدیدم.اون موقع بیست سالش بود آخرین باری که دیده بودمش یک سال قبلش بود می خواستم برم دستشویی با شنیدن صداشون سر جام خشک شدم
آراد گفت: چن تاشون مردن
_ سه تا بقیه فرار کردن این بار شانس آوردیم نمی دونم پلیسا از کجا پیداشون شد
همون موقع آراد سربرگردوند و دیدم دست و پامو گم کردم چند ثانیه بهم خیره شد بعد طرف ایرج برگشت
_ چرا این دخترو آوردی. این جا
_ مشتری زیاد هست پول خوبی بابتش می دن
پاهام سست. شد چی؟ داشتن راجب فروش من حرف میزدن؟با اجازه کی؟ مگه من صاحاب ندارم؟نه یادم رفت چهار روز پیش بابام به خاطر ایرج کثافت کشته شده بود با فکر کردن به حرفش لرز تو بدنم پیچید سنم به حدی رسیده بود که بفهمم کسایی که فروخته می شن چه بلایه سرشون میاد
romangram.com | @romangram_com