#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_324

تا از این فکرای مزخرف رها شم دوباره تلفنو برداشتم
_ الو فرزاد
_ به به از این ورا
_ میام باشگاه
_ فک کنم کارداشتیا
بی حوصله گفتم: کجا
پیرهن آبی و شلوار لی سرمه ای پا کردم توپ بیلیارد و نشونه می گرفتم و هر بار که ضربه میزدم چشم های خیس و آبی پیشتر پر رنگ می شد و انگار امروز قرار نیست از این فکر رها شم بی هدف تو خیابون قدم برمی داشتم و عجیب حس می کردم خستم شایدم تشنمه یا تنم درد می کنه و بی اختیار اسمی مثل آراد نفسمو تنگ می کرد چشمم می سوخت تو ماشین نشستم و بی هدف پیامامو باز کردم و دستم رفت رو اسم مزاحم و پیامایی رو که هر روز ساعت پنج می اومد خوندم و هر لحظه این درد عجیب تو سینم بیشتر می شد اخم کردم و دستم رو حذف رفت گوشی رو رو داشبرد انداختم و سرمو تو دست گرفتم راست می گفت از عشق راست می گفت میمیره؟ و صداش تلنگر بدی بهم داد
_ تو منو دوست داری
و من عجیب از این جمله و گفتنش بی زارم اینا همش عذاب وجدانه نه چیز بیشتر عذاب وجدانه که بهم ریخته سرمو و اون اسم لعنتی آراد و مشت شدن دستام و داغ کردن تنم نمی دونم کجای این عذاب وجدان بود. پس اون دخترایی که گه گاه این جمله نفرت انگیزو تو گوشم می گفتن و اخر کار همشون با یه قهقهه و تحقیر تموم میشد چرا عذاب وجدان نداشت چشممو فشردم صدای مادرم اومد
_ دانیال جان شام حاضره
پشت میز نشسته بودم و عجیب احساس سیری می کردم
_ دانیال جان به چی نگاه می کنی به خاطر تو باقالی پلو درس کردم
حتی حوصله لبخند به ظاهرم نداشتم به زور چند قاشق خوردم و اون التماسا اون چشما اون اسم لعنتی عجیب اشتهامو کور کرده بود بلند شدم

romangram.com | @romangram_com