#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_323
_ دنیا می دونی عصبانی بشم چی میشه
سریع بلند شدم قرص مسکنی خوردم برگشتم دنیا نبود رو تخت افتادم و به ساعدم نگاه کردم و بی اختیار دستای تارا جلوچشمم اومد اون چشمای لعنتی خیسش ولم نمی کرد دستمو مشت کردم چه مرگته پسر مگه دفه اول یکی به پر و پات می پیچه اونم یکی مث بقیه با دو قطره اشک و آه می خواد خرشو بگذرونه سعی کردم از فکرش درام نمی دونم چقدر گذشت که از تاثیرات مسکن چشمام گرم شد با صدای ممتد گوشی هشیار شدم فرزاد بود
_ سلام رفیق
_ سلام چطوری
_ ای سر می کنیم هستی بریم باشگاه؟
_ بزا واسه بعد امروز خوش نیستم
_ عجیبه نمی یای؟
_نه
فرصت ندادم وقطع کردم چن تا کتاب برداشتم برگ زدم
_ من تسلیم شده بودم و می خواستم باهاش ازدواج کنم
کتابو رو میز پرت کردم و دستم مشت شد جمله بدی بود پا شدم بهتر بود برم باشگاه
romangram.com | @romangram_com