#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_291
دستمو رو جناق سینم فشردم.دیگه باید تمومش کنم....هرچی التماس کردم بسه.....هرچی احساساتمو آلت دستش کردم بسه......هرچی گریه کردم بسه......
تمام اون روزا من بودم که به دانیال پیام میدادم اون بی محلی میکرد،من بودم که بهش فکرمیکردم اون پسم میزد،من براش گریه میکردم اون بهم میگفت کَنه،من میگفتم دوست دارم اون میگفت مهم نیست من هیچ حسی ندارم
غرورمو نابود کرد.من دستاشوگرفتم اون لهم کرد زیرپاش.
—تارا خانوم چرا رنگت پریده؟کجا بودی؟
اصلن حال وحوصله جواب دادن نداشتم.دستموبه لبه ی استیل مبل گرفتم.
همون موقع درسالن به هم کوبیده شد.قلبم تیرکشید.باچهره ی برزخی آراد روبرو شدم
romangram.com | @romangram_com