#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_267

یه چیزی ته دلم میگفت که اونم نگرانم میشد.قرار امروزمون شاید فقط حفظ ظاهربود

با کمک آراد به سالن رفتم.ایرج روی مبل نشسته بود.باتعجب بهم نگاه کرد:چی شده؟

—وقتی اون سه تارو کشتم تارام تیرخورد تودرگیری.

کثافط پوزخندی زد:کاش گلوله تومخش میخورد.

مرتیکه نکبت نمیدونم چه دشمنی بامن داره.غیر اینه که بابام یه عمر خرحمالش بوده.

آراد بی توجه به حرف باباش منوبه سمت پله هابرد.دراتاقموبا لگدباز کرد.

انگار داره در تویله وا میکنه.روتخت دراز کشیدم.دستم بدجوری دردمیکرد

romangram.com | @romangram_com