#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_257


با وحشت به منصور خیره شدم.قبلم به سینم می کوبید.منصور می خواست چی کارکنه...

سرموبه سختی چرخوندموبه آراد نگاه کردم.اسلحش روبه منصوربود.فردین یه نگاه به من بعد به منصورکردوگفت

—با اینکار نمیتونی خودتو نجات بدی اسلحتورو زمین بذارالبته اگه دلت میخواد یه مرگ راحت داشته باشی.

آب دهنموقورت دادم.ترس مثل لباس خیس به تمام بدنم چسبیده بودانگشتام سرد وبی حس بود.

به آراد نگاه کردم ولی اون نگاهش رومنصوربود.منصورپوزخندی زد:

—فک کردی من خرم؟همین حالا تفنگاتونو. توی ماشین من میذاریدبعدش تارا با من سوارماشین میشه.شماهم دنبال من میاید هر وقت خواستم از مرز ردبشم تارا رو تحویل میگیرید مفهوم شد؟


romangram.com | @romangram_com