#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_231
اخم غلیظی کرد و به اطراف نگاه کرد شالو از رو شونه هام برداشت با یه دست محکم بازومو گرفت بهش تکیه زده بودم و سرم کنار بازوش بود چن ثانیه بهم خیره شد و با اون یکی دستش شالمو روی موهام کشید خیلی عصبانی بود و من فقط می ترسیدم بی اختیار به بازوش که کنار صورتم بود چنگ زدم اومد یه چیزی بگه که پشیمون شد دوباره به جلو هلم داد : گمشو از این جا برو
بالاخره به حرف اومدم اشکامو با پشت دست پاک کردم و با صدای خفه ای گفتم: دانیال... من
با صدای دادش خفه شدم
_ خفه شو فقط گمشو از اینجا
اشکام سرازیر شد نمی دونم چه مرگم شده بود هق هق می کردم عصبی به سرتاپام نگاه کرد با خشونت دستش داغشو تو دستای بی جونم پنجه کرد و منو دنبال خودش می کشید کوچه به انتها رسید یقمو گرفت و به جلو پرتم کرد نور کمرنگی تو صورتش خورد که تازه چشمای به خون نشستشو دیدم به خودم اومدم جونم مهم تر بود از کوچه زدم بیرون تند می دویدم هنوزم باورم نمی شد این همه اتفاق تو مخم جا نمی گرفت منو فراری دا د؟ دانیال اونجا چی کار می کرد؟ پلیس بود؟ وای خدا دارم دیونه می شم چشمم خورد به آراد که با تندی کوچه هارورد می کرد چشمش به من خورد تفنگش دستش بود با حالت دو طرفم اومد دستمو کشید : باید بریم
به سرعت می دویدیم سوار ماشین شدم آراد پاشو رو گاز گذاشت به صندلی چسبیدم سرم داشت منفجر می شد
آراد سریع موبایلشو بیرون آورد
_الو... بابا
romangram.com | @romangram_com