#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_232
_.....
_حالت خوبه؟
.........
_ چی داری میگی باید تارا رو پیدا می کردم
........
_آره دارم میام منصور کجاس؟
.........
_ خوبه
تلفونو قطع کرد سرمو رو شیشه گذاشتم هنوزم می ترسیدم دیگه اشکام بند اومده بود یعنی اون آدمی که من چند لحظه پیش دیدم دانیال بود؟ اون منو فراری داد؟ اون شالمو رو موهام کشید؟ اون کمرمو گرفته بود؟ چرا فراریم داد؟ یعنی دوسم داره؟ لبخندی زدم چه دستای داغی داشت وقتی کمرمو گرفت خیلی ترسیده بودم وگر نه بهترین دقایق عمرم بود دستمو به پیشونیم کشیدم جدیدا چقدر بی شرم و حیا وچش سفید شده بودم حالا قراره چی بشه؟ بی خیال بقیش شدم اون منو فراری داد حتما دوسم داشت که منو فراری داد مهم اینه
ولی خداوکیلی اصلا به قیافش و تیپش نمی خورد پلیس ملیس باشه همیشه خیال می کردم پلیسا بد اخم و از این یقه خفه کنا هستن شنیده بودم جدی و خشکن تازه خیلی هم خشکه مذهب و حال بهم زنن ولی کی از دانیال خواستنی تر بود؟ تازه جدی و خشکم نبود. فکر می کردم از این علافای خیابونی یه که شب و روز با دوستاشون ول می گردن چقدر تو اون لباس مشکی جذاب و دختر کش شده بود البته تیپ عادیشم آدمو تو ابرا می برد حالا که فهمید قاچاقچی ام قراره چی بشه. با تحسین به دستام نگاه کردم من چطوری تونستم دو تا سربازو افقی کنم؟ اونم تنها؟ اگه به آراد بگم که باور نمی کنه زور بازوم خیلی خوبه اگه این ایرج یالغوز نبود می رفتم بادیگاردی چیزی می شدم آراد وارد حیاط ویلا شد سریع از ماشین بیرون پریدم وارد سالن شدیم امروز پنجشنبه بود و خدمتکارا رفته بودن پیش خانواده هاشون ایرج کلافه و عصبی توی سالن راه می رفت
romangram.com | @romangram_com