#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_221
کثافت بی شعور چه هیکلی هم داشت عینهو شامپانزه به آشپزخونه رفتم تند تند چند تا لقمه ای که نرگس برام گرفته بودوخودم.
به حیاط رفتم بچه ها داشتن عزم رفتن می کردن این دفعه تعدادمون کمتر بود سوار پورشه ی آراد شدم سریع کولرو روشن کردم خودشم بعد چند دیقه فک زدن با ایرج سوار شد حرکت کرد خمیازه ای کشیدم در کیفمو باز کردم چشمم به موبایلم خورد ای لعنت خدا بر شیطون سریع در کیفمو بستم ولی جالب این جاست که حتی از داخل کیف هم بهم چشمک می زد بعد چند لحظه دیدم داره نور بالا می زنه هیچی دیگه نتونستم مقاومت کنم و در کیفمو باز کردم و موبایلمو در آوردم پیامایی که بهش داده بودمو و جوابای اونو با دقت خوندم چقدر دلم براش تنگ شده بود کاش می شد یه بار دیگه ببینمش همینطور با گوشیم ور می رفتم به ساعت نگاه کردم طرفای یک بود به شهر گرمسار رسیده بودیم آراد حتی ما رو رستورانم نبرد فقط یه پرس غذا گرفت و برام تو ماشین آورد انگار خیلی عجله داشت به سیرکان برسه همون طور که داشتم با ولع جوجه کبابو می خوردم گفتم: آراد نمی تونی منو به رستوران خوب ببری؟ باید تو این شرایط بهم غدا بدی بی توجه به من داشت بطری دلسترشو سر می کشید غذا مو قورت دادم
_با تو ام آراد
بی هوا ظرف غذا رو از دستم کشید و خواست از پنجره پرتش کنه بیرون که گفتم
_آراد غلط کردم بدش گرسنمه
بدون توجه به حرفم انداختش بیرون اخم کردم و جدی گفتم
_باشه آقا آراد حالا که این کارو کردی تا خود سیرکان مختومی خورم
_غلط می کنی
_خواهیم دید
از ماشین بیرون رفت یا خدا یعنی می خواست چی کار کنه؟چند لحظه بعد با یه پرس غذا برگشت و بهم دادش آخی این آراد چقدر مظلوم بودهه اگه دانیال بود تا خود سیرکان کم نمی آورد و باهام لج می کرد آراد حرکت کرد منم از خدا خواسته غذا می وخوردم داشتم فکر می کردم اگه این سفر خسته کننه رو با دانیال می رفتم چقدر برام لذت بخش بود البته اون بی عرضه تر و بی دست پا تر از این بود که بخواد دارو قاچاق کنه ولی آراد از وقتی من دیدمش سر بزرگ بود یاد اولین باری افتادم که آرادو دیدم تو خونه ی خودمون دیدمش با ایرج اومده بود اون موقع دوم دبیرستان بودم فرداش امتحان هندسه داشتم ایرج خر اومد خونمون اتراق کرد بابامم منو مجبور کرد براشون غذا درست کنم هر چی گفتم پدر من؟،من فردا امتحان دارم به رجش نرفت بیرون که رفتم چشمم به آراد خورد قبلش چند باری ایرجو دیده بودم اون موقع آراد نوزده سالش بود لامصب اینقدر خوشگل بود که تا چند دیقه عین بز بهش خیره شده بودم
romangram.com | @romangram_com