#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_220
نوشت: الان غیر مستقیم داری می گی دوسم داری؟پس منم مستقیم بهت می گم دلتو صابون نزن من دوست ندارم الانم دارم می رم بیرون
این خیلی آدم بی شخصیتی بود ها به کل احساسات منو مچاله می کرد اه اه دو روز دیگه باز باید بریم مرز دارو ها رو تحویل بگیریم همش منتظر بودم این پسره ازم بخواد بریم بیرون ولی انگار بی بخار تر از این حرفاست من ازش خوشم اومده ولی اگه بفهمه قاچاقچی ام چه کار می کنه؟ یه لحظه جنبه ی قاچاقچی بودنمو کنار گذاشتم آیا اگه من قاچاقچی نبودم دوسش داشتم؟پوفی کردم باز یاد ایرج افتادم نه من اونو دوست ندارم عاشقشم نیستم دیگه ام بهش پیام نمی دم چرا؟چون آدم بی لیاقتی ا و از همه مهم تر اگه ایرج بفهمه جام سینه ی قبرستونه دستی به صورتم کشیدم آفرین تارا حالا شدی دختر خوب موبایلمو گذاشتم زیر متکا که خدایی نکرده چشمم بهش نخوره و وسوسه شم رفتم پایین به به فردین فرهاد و آراد و ایرج روی مبل نشسته بودن اصلا حوصله ی دیدن ریخت نحس ایرجو نداشتم قبل از این که منو ببینن به اتاقم برگشتم چند ساعت بعد دوباره پایین رفتم خدا رو شکر رفته بودن روی اپن نشستم نرگس و مهری پشت میز نشسته بودن رادیو هم کنارشون روشن بود صدای یه مرد اومد: اذان مغرب به افق تهران بعدم صدای الله و اکبر
نرگس رادیورو خاموش کرد سفره ی ساده ای چیده بودن دو تا چایی و دو لیوان شربت و نون و پنیر و سبزی مهری با لبخند نگاهم کرد
_تارا جان اگه می خوای هو هم بیا بخور
شونه ای بالا انداختم: نه ممنون شما روزه بودین من چرا بخورم
از بچگی هم اعتقادی به نماز و روزه نداشتم خونه ایرجم که اومدم دیگه نور علی نور شد صبح که مشغول جمع کردن وسایلم شدم اتاقم اینقدر بهم ریخته بود که من با اون همه پوست کلفتی حالم داشت بهم می خورد یه کم خوراکی واسه فردا تو کیفم گذاشتم کل روزو علاف و بی کار گشتم دوستی هم نداشتم که بخوام وقت آزادمو باهاش پر کنم ایرج بدش می اومد با کسی غیر از خودشون رابطه ای داشته باشم خودشونم که قوم تاتار بودن نمی شد طرفشون رفت مثلا من با کدومشون دوست می شدم؟اون فرهاد اختاپوس؟یا اون ایرج کفتار یا آراد وحشی بین اونا فردین یه ذره بیشتر به آدم شبیه بود ساعت نزدیک هفت صبح بود که از خواب بیدار شدم دیگه باید آماده می شدم یک ساعته دیگه حرکت می کردیم کی میشد از دست این سفرای لعنتی راحت بشم؟آراد هیچ وقت اجازه نمی داد وقتی میره سفر من خونه بمونم شاید می ترسید یه گندی آب بگیرمو ایرج بلایی سرم بیاره!!! تو آینه به خودم نگاه کردم شلوار و شال زرشکی با مانتوی مشکی پوشیده بودم چقدر شال زرشکی هه بهم می اومد مخصوصا به خاطر این که موهای طلاییمو بیرون ریخته بودم لاک قرمز زدمو رفتم پایین آراد روی یه صندلی گوشه سالن نشسته بود و داشت تفنگشو پر از گلوله می کرد لباس یک دست آبی و اسپرت پوشیده بود فرهاد کنار آراد ایستاده بود بادیدن من اخم کرد وگفت
_تارا هم با ما میاد؟
آراد یه نگاه گذرا بهم انداخت و گفت آره
_نگفته بودید
آراد بلند شد: باید از تو اجازه بگیرم؟
فرهاد با اخم غلیظ تری نگاهم کرد: نه آقا
مثل این که هنوز از من کینه به دل داشت ولی من دوسش داشتم آراد رفت تو حیاط ی لبخند پیروز مندانه زدم و به فرهاد گفتم: دلت می خواست همینو بشنوی؟
بهم تنه زد و از کنارم رد شد
romangram.com | @romangram_com