#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_222

بهم پوزخندی زد ک تازه به خودم اومدم و سریع رفتم آشپزخونه هی از آشپزخونه سرک می کشیدم و نگاهش می کردم لا مصب بس که خوشگل بود خلاصه شامو درست کرم همش می گفتم زودتر تموم شه برم اون پسر خوشگله رو ببینم دوباره فکرم رفت سمت امتحان هندسه کله خر بازیم عود کرد برای جبران، سینی چایی رو روی آراد خالی کردم روی ایرج که جرات نمی کردم نه این که یه ذره ترسناک بودآراد بد بخت سوخت ولی هیچی نگفت منم هی الکی معذرت خواهی می کردم بابام یه چشم غره بهم رفت ولی کی بود
که توجه کنه خیلی تعجب کردم از این کارآراد که هیچی بهم نگفت ولی موقع شام قابلمه خورشتو با جا روم خالی کرد بعدم بدون معذرت خواهی از آشپزخونه بیرون رفت مثل ابر بهار گریه می کردم رون پام سوخته بود آخه خورشته خیلی داغ بود شام هم به لطف آراد نیمرو با برنج خوردیم یادش بخیر با این کار زشتش ولی ازش خوشم می اومد نه این که خیلی ناز بود کلا آدم محوش می شد از فکر بیرون اومدم به اطرافم نگاه کردم از شهر انارک و خور اصفهان گذشته بودیم
و نزدیک بهار آباد یزد بودیم ای کاش مانتوی مشکی نمی پوشیدم هوا خیلی گرم بود کولرو روی تند گذاشتم و سرمو جلوش گرفتم آخییییی خنک شدم یه تیشرت سفید زیر مانتوم بود به آراد نگاه کردم پوست سفیدش آفتاب سوخته شده بود رفته رفته هوا تاریک تر و خنک تر می شد آرادمثل همیشه برامون یه مسافرخونه درب و داغون گرفته بود نمی دونم این جاهارو از کجا پیدا می کرد بعد از این که شاممو خوردم رفتم توی اتاقمو خوابیدم صبح ساعت هفت از یزد به سمت نهرج کرمان حرکت کردیم خیلی آشفته بودم دوست داشتم یه دوش آب سرد بگیرم یه کم از سه ساعت گذشته بود که به کرمان رسیدیم لعنت به این پسره دانیال دیگه هر کاری جز با اون بودن حوصلمو سر می برد موبایلمو در آوردم و با تردید نوشتم :سلام
برای دانیال فرستادم بعد چند لحظه صدای پیام اومد
_علیک تو کی می خوای دست از سر من برداری؟
لبخند زدم و نوشتم : اگه واقعا نمی خواستی بت پیام بدم خططو عوض می کردی
_نمی تونم همه ملت این شماره ی منو دارن
_راستی چنار تو روزه و اینا می گیری؟
_آره می گیرم
_واقعا روزه می گیری؟
_آره واقعا روزه می گیرم
_پس الان که داری با من حرف می زنی روزت باطل می شه دیگه چون من نامحرمم
_آره پس لطف کن دیگه مزاحمم نشو چون روزمو باطل می کنی

romangram.com | @romangram_com