#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_189
مثل ابربهاراشک میریختم.خیلی درد داشت انگار میخ توگوشتم فرو میکردن
اینقدرمی سوخت که حاضربودم ازدردش بمیرم.
ایرج بیرون رفت.آروم ناله میکردم
.آراد روبروم زانوزد.اخماش تو هم بود:حیف که درد داری وگرنه خودم چنان میزدمت که یه هفته نتونی ازجات بلندشی.
—آراد.....خیلی درد داره......تروخدا.....کمکم کن. یه دستشو زیر گردنم گذاشت دست دیگشو زیر زانوم بغلم کردو رفت تواتاق
خودم آروم گذاشتم روتخت.چند دقیقه بعد پماد سوختگی برگشت.یقه ی لباسمو کامل کنار زد.گردنموکمی ازنیم تنم درمعرض دید بود پماد
romangram.com | @romangram_com