#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_182


آروم از روی مبل بلندشدم:سَ...سَ...سلام آقا.

روی لب های سایه پوزخندی نشست.چرا ایرج اینجوری نگام میکرد

باقدم های تندوبلند به طرفم اومد.چندقدم عقب رفتم.به دیوار خوردم

وحشتزده نگاش کردم.گردنموگرفت وسرموبه دیوارکوبید:آخ

دردبدی توکل سرم پیچیدقلبم محکم به سینه م میکوبید.

نمیتونستم نفس بکشم.دادزد:دختره ی هرزه توکارای من دخالت میکنی


romangram.com | @romangram_com