#سنگ_قلب_مغرور_پارت_447

ترسیدم یه اتفاق دیگه بیافته..

ـ بله ..خوشبختانه تمیز شد....

ـ خوبه...خوشحالم..پس میتونید بعد از شام رقص نصفمون رو کامل کنیم...

چنان با سرعت سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم که تریق تریق مهره های گردنمو به وضوح شنیدم...

تا خواستم دهنمو از کنم دیدم......

بــــــلـــه...

مهرا اگه تو شانس داشتی که جات اینجا نبود....

آقا حسان مغرور یه هاپویی شده که نگو....

دهنم کلا بسته شد...

یه نگاه به مظاهر انداختم..

اینم دست کمی از رفیقش نداشت...

خدایا آخه منه بیچاره چه غلطی کردم که امشب اینجوری میزاری توی کاسم...

حسان با همون اخم وحشتناک اومد سر میز...


romangram.com | @romangram_com