#سنگ_قلب_مغرور_پارت_446
حمید سعیدی بود....
یه نگاه زیر زیرکی به مظاهر انداختم...
اوه...اوه...
با یه من عسلم نمیشد خوردش...
بدجوری اخم کرده بود....
با وجود حسان و حرفایی که بهم زده بود...حساب کار دستم اومده بود......
حالا با این اخم مظاهرم که قشنگ حساب کار دستم اومد...
سرمو سریع انداختم پایین و بدون توجه بهش مشغول خوردن غذام شدم...
اما صداش اومد..
ـ خوشحالم که دوباره باستون مثل روز اولش شد...راستش نگرا ن بودم که یه وقت با اونهمه مشروب که ریخته روش نشه کاریکرد...
بدون اینکه سرمو بالا بیارم جوابشو دادم....
دست مشت شده ی مظاهر که روی پاش بودو دیدم...
دروغ چرا باز ترسیدم...
romangram.com | @romangram_com