#سنگ_قلب_مغرور_پارت_445

خندم عمیق تر شد...

ـ آخه نمیترسین بلایی سرتون بیارم یا دق ودلی دوستتون رو سر شما خالی کنم...

مظاهر بلند خندید...

جوری که چند نفر کنار ما نگاهشون به سمتمون کشیده شد...

ـ بابا دختر...فک کنم اگه فرصت مناسب گیر بیاری جون این دوست مارو بگیری...نه؟

یه کم بهش نزدیک شدمو با حالت بامزه ای گفتم:

ـ شک نکنین....

سرشو تکون داد و گفت:

ـ امان از دست شما مهرا خانم....بفرمایین تا نقشه ی قتل منم نکشیدید..بفرمایید بشینید سر میزو شامتون رو میل کنین....

خندم گرفت.

کنار هم نشستیم و شروع به غذا خوردن کردیم...

بعد از چند لحظه کسی بدون اجازه نشست سر میزمون...

سرمو بلند کردم...


romangram.com | @romangram_com