#سنگ_قلب_مغرور_پارت_444

از جلوم که رد میشد ..

وایستاد و گفت:

ـ چطورید خانم؟لباستون تمیز شد الحمدالله..

ـ بله . اگه تمیز نمیشد که الان مهمونی در کار نبود..

مظاهر خندش گرفت ....

ـ بله...کاملا مطمئنم مهمونی وجود نداشت.....البته تنها به اونجا ختم نمیشد احتمالا بلایی هم سر صاحب مجلس میومد..درسته؟

اینبار منم خندیدم و سرمو به نشونه ی تاییید تکون دادم...

مظاهر گفت:

ـ اگه دوست داشته باشین شام رو در کنار ما سخت بگذرونید...

خندیدم...

ـ نه سخت که نمی گذره...اما شما مطمئنید می خواید در کنار من شام بخورید؟

مظاهر با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

ـ بله...چطور مگه....


romangram.com | @romangram_com