#سنگ_قلب_مغرور_پارت_443
بعد شیطنت بار به دخترایی که کمی دورتر از ما ایستاده بودند اشاره ای کرد یه چشمک به سام زد...
سام که اول متوجه ی منظور تینا نشده بود خندید...
اما با خنده ی و سرخ شدن من مشکوک به تینا نگاه کرد و در حالی که یکی از ابروهاش داد بالاگفت:
ـ ببینم شیطون خانم...منظورت از معرفی چی بود؟
تینا خودشو زد به بیخیالی و یه حلقه ی خیار شور رو توی دهنش گذاشت و گفت:
ـ امم.....منظور خاصی نداشتم...گفتی موضوع خوشمزه این جا زیاده .منم گفتم معرفی کن..انگاری مزشون رو چشیدی که اینطوری میگی....
بعد سرشو سمت دخترا گرفت و سامم متوجه ی اونا کرد....
یعنی سام بدبخت که از خجالت شده بود عینهو سطل رنگ قرمز.....
من که از خنده و هم از خجالت داشتم میمردم...
سریع بشقابمو پر کردمو با یه با اجازه زودی از اونجا جیم شدم...
با چشمام دنبال یه آشنا میگشتم...
یهو چشمم به مظاهر افتاد...
بشقاب به دست داشت سمت میز میرفت...
romangram.com | @romangram_com