#سنگ_قلب_مغرور_پارت_442
به همراه حوری جون و زهره و سام و تینا به طرف میزهای غذا رفتیم...
پذیرایی عالی بود...
چند مدل غذا_پیش غذا_سالاد و ترشی و انواع دسرها...
واقعا مهمونیش تک بود...
مخصوص و شایسته ی خودش و شرکتش بود...
کنار تینا و سام وایستاده بودم و داشتم تو بشقابم زیتون میزاشتم که صدای تینا باعث شد دست از ادامه بردارم...
ـ میگم مهرا جون من اگه جای تو بودم و اون خدمتکار بی دست و پا همچین بلایی سر لباسم آورده بود شخصا از زندگی ساقطش میکردم ولی تو ساکت فقط نگاهش میکردی....
خندم گرفت....
ـ میدونی اونقدر توی شوک کارش بودم که زبونم قفل شده بود..
سام که کنار ما ایستاده بود رو به من و تینا گفت:
ـ بابا خانما موضوع بهتر پیدا نکردین که دربارش حرف بزنین...ببینیداین همه موضوع خوشمزه هست برای حرف زدنو یکی از اینهارو انتخاب کنین لطفا..
تینا یه مشت آروم به بازوی سام زدو گفت:
ـ بله...شما درست میگین...میشه یکی از این موضوع های خوشمزه رو ه ما معرفی کنی تا دربارش حرف بزنیم...
romangram.com | @romangram_com