#سنگ_قلب_مغرور_پارت_441

وقتی با ملایمت ولی جدی و خشک بهم فهموند که باید باهاش و اتفاقاتی که افتاده کنار بیام..

همش فکر میکردم که وقتی دوباره بعد از دعوای توی سالن و توی اتاق همو ببینیم دوباره تا مغز استخونم رو میسوزونه...اما نشد...

نسوزوندم...

با آرامش غیر عادی که داشت منم آروم کرد...

با آرامش باهام حرف میزد...

با آرامش کارای منو اشتباه خوند....

سرزنشم کرد...

برای اولین بار خواستم بدون لجبازی باهاش ، حرفاشو گوش کنم...

خواستم دیگه بیشتر از این بچگی نکنم....

باهاش کنار بیام...

وقتی خبر پروژه ی صدف رو داد...

شادی و خوشحالی بچه هارو میتونستم احساس کنم....

بعد از اون همه رو به صرف شام توی حیاط دعوت کرد...


romangram.com | @romangram_com