#سنگ_قلب_مغرور_پارت_440
چشم چرخوندم....
دیدمش...
با حوری خانم و دخترش به سمت میزی که سالادها درش قرار داشت میرفت...
سرش پایین بود و بی توجه به اطرافیانش قدم برمیداشت..
نه ناراحت بود نه بی حال....
خوشحال بودم که امشب بالاخره تقریبا تونستیم باهم کنار بیایم....
"مهرا"
حتی برای ثانیه ای هم فکر نمی کردم که یک درصد قراره امشب چه اتفاقاتی برام بیافته...
حتی فکر نمی کردم که حسان بخواد امشب اینطور باهام رفتار کنه...
رفتار اول شبش با الان زمین تا آسمون فرق داشت....
فرقی که شاید اول دلیلش رو نمی دونستم اما به مرور وقتی توی آغوش گرم و محکم حسان توی اتاقش می رقصیدم فهمیدم...
romangram.com | @romangram_com