#سنگ_قلب_مغرور_پارت_437
دستش هنوز توی دستام بود...
سرشو پایین انداخت....
فهمید چی میخوام...
صداش زمزمه دار به گوشم رسید..
ـ به اندازه ی کافی رقصیدم....دلم یه رقص دونفره میخواست که اونم با شما...
سرشو بالا آورد.....
گونه هاش سرخِ سرخ بودن....
دوباره خندیدم....
این دختر خیلی نجیب و خواستنی بود....
با خنده ی من اونم خندش گرفت و گفت:
ـ دیگه آتیش نمی سوزونم.....
خندم بیشتر شد....
فکر کنم این جوری بهتره....
romangram.com | @romangram_com