#سنگ_قلب_مغرور_پارت_436

از حرفاش خندم گرفت....

دوباره با کاراش لبهای مهرو موم منو به خنده واداشت...

ـ به خودپرست بودن و زور گوییم هیچ وقت شک نکن...حالا هم بهتره بریم وقت سرو شامِ..

ازم جدا شد و خندیدو سرشو تکون داد....

به سمت در رفتیم...

از اتاق اومدیم بیرون...

به راهرو که رسیدیم دستاشو گرفتم.

برگشتو بهم نگاه کرد...

مطمئن نبودم از حرفایی که میخواستم بزنم ولی هر کاری کردم نتونستم پا بزارم روی دلمو سکوت کنم...

ـ بعد از شام دوباره قراره به سالن برگردیم و...

هر کاری کردم نتونستم ادامه ی جمله رو بگم...

هر چقدر هم با خودم کلنجار رفت اما غرورم اجازه نمیداد که بگم...

نگاهش کردم....


romangram.com | @romangram_com