#سنگ_قلب_مغرور_پارت_426

دستاشو توی هم قفل کرد...

حالت بامزه ای به خودش گرفته بود...

یادم اومد که دکمه ی آخر لباسشو نبستم.

به سمتش خم شدم و دستامو از زیر موهاش به سمت پشت گردنش بردم...

ترسید و بی هوا دستاشو روی دستام گذاشت...

آروم و بدون هیچ عصبانیتی بهش گفتم:

ـ دکمه ی آخرو نبستم....

دستاش رو از رو ی دستام برداشت....

بیشتر خودمو بهش نزدیک شدم دکمه ی آخرو بستم ولی عقب نکشیدم..

بدون اینکه متوجه شه یه نفس عمیق کشیدم و چشماشو بستم...

بهترین بویی که توی عمرم استشمام کردم...

عقب کشیدم و بلند شدم....

باید یه جوری از از دلش در بیارم....


romangram.com | @romangram_com