#سنگ_قلب_مغرور_پارت_425

اما پاش به میز پاتختیه پشت شرس گیر کردو خواست بیافته......

دستمو دور کمرش گذاشتم و کشیدمش طرف خودم...

دستاشو روی سینم گذاشت...

ترسیده بود...

با همون حالت ترس گفت:

ـ شما...من نمیدونستم...

نذاشتم ادامه بده

ـ هیس....مهم نیست..

دوست داشتم توی همون حالت بمونیم..

اما به خودش اومد..

خودشو از بغلم کشید بیرون و روی تخت نشست...

سرشو برگردوند و خیره توی صورتم نگاه کرد...

نگاهش کردم اما تا نگاه منو به خودش دید سریع سرشو انداخت پایین...


romangram.com | @romangram_com