#سنگ_قلب_مغرور_پارت_424

.تا خواستم ببندمش نگاهم روی زنجیر طلایی مادرم که توی گردن سفید رنگ مهرا خودنمایی میکرد ثابت موند...

تمام دلم پر شد از ارامش اون ...

آرامشی که هر شب با به دست گرفتنش در من ایجاد میشد...

چند ثانیه خیره بهش نگاه کردم...

مهرا تکون خورد

ـ خانم ببخشید که توی زحمت افتادین..

حرفی نزدم.

اما مدام گرنبند بهم چشمک میزد..

خیلی دوست داشتم گردنبندو توی دستام بگیرم..

خیلی دوست داشتم پلاکش رو بوسه باران کنم...

دلم برای گردنبند مادرم تنگ شده بود..

توی حال خودم بودم که مهرا برگشت سمتم....

با دیدن من ترسید و یه قدم رفت عقب.


romangram.com | @romangram_com