#سنگ_قلب_مغرور_پارت_423

پیراهنمو روی تخت انداخته بود...

سرش پایین بود..

نگاهم رفت روی پشتش تا کمر لباسش باز بود...

قوسی کمرش کامل دیده میشد...

بدنم لرزید..

رفتم جلوتر...

از پایین ترین دکمه که روی کمرش بود شروع به بستن کردم...

به سومین دکمه که رسیدم احساس کردم که دیگه توان بستنشون رو ندارم...

چشمامو بستم...

حسان...!

محکم باش....

چشمام باز کردم و سریع بقیه ی دکمه هارو بستم...

تا رسیدم به آخرین دکمه لباس که بالا روی گردنش بعد از یه چاک چند سانتی روی لباسش خورده بود..


romangram.com | @romangram_com