#سنگ_قلب_مغرور_پارت_422

ـ مرخصید...

نگاه زن روم بود. گفت:

ـ اما..

با نگاه سرد و مغرور من صداش دیگه در نیومد..

راهشو گرفت و به سمت پله ها رفت...

پشت در اتاقم ایستادم...

چشمامو بستم...

تصویر اونشب وقتی که از حموم دراومده بود و با حوله ی کوتاه جلوم ایستاده بود توی ذهنم اومد...

چقدر خواستنی بود....

صداش از توی اتاق اومد..

ـ ببخشید خانم میشه بیاین داخل...

در اتاقو باز کردم...

پشت به من کنار تخت ایستاده بود و مشغول صاف کردن جلوی لباسش بود..


romangram.com | @romangram_com