#سنگ_قلب_مغرور_پارت_421
وبدون اینکه منتظر جوابش باشم به سمت سالن حرکت کردم...
یکساعتی میشد که از اومدنم به سالن میگذشت...
توی این مدت نگاه منتظر اون پست بی شرم و روی در سالن میدیدم...
انگار منتظر اومدن مهرا بود...
حالیت میکنم....
به مظاهر سپردم که زودتر خدمتکارا رو باخبر کنه تا شام رو آماده کنن...
بعد به سمت طبقه ی بالا حرکت کردم...
زن خدمتکار پشت در ایستاده بود..
تا منو دید به حرف اومد..
ـ ببخشید آقا..
ـ مشکلی پیش اومده؟
ـ خیر...یعنی خانم از خواستن تا اینجا بمونم تا وقتی که لباسشونو بپوشن. برای بستن دکمه های لباسشون صدام بزنن..
سرد و جدی گفتم:
romangram.com | @romangram_com