#سنگ_قلب_مغرور_پارت_420
تا سرمو توی موهاش فرو نبرم...
این چه حس عصبی بود که اینطوری باعث شد اون بلاهارو سرش بیارم......
راست میگفت اگه من بهش گیر نداده بودم شاید این اتفاقا نمی افتاد..
چقدر بچس....
چشمامو بستم...
دستم روی سینم گذاشتم..
جایی که چند دقیقه ی پیش مشتای ظریف مهرا رو پذیرایی میکرد...
حتی دردی که از زدن مشتاش به سینم بوجود اومده بود برام لذت بخش بود....
ـ آقا..
چشمامو باز کردم...
زن خدمتکار روبروم ایستاده بود...
سرد گفتم:
ـ چند دقیقه صبر کن بعد برو لباس خانم رو بگیر...قبل از رفتن به اتاق یه لیوان شربت خنک با یه تیکه کیک براشون ببر...
romangram.com | @romangram_com