#سنگ_قلب_مغرور_پارت_419

دستامو از زیر فقل دستاش بیرون کشیدم و روی زمین تکیه به تخت نشستم..

اومد کنارمو پیراهنو روی پام گذاشت و خیلی سرد و جدی گفت:

ـ بپوشش...چند دقیقه ی دیگه خانمی میاد تا لباستو بگیره..

بلند شدو از اتاق رفت بیرون...





"حسان"

درو که بستم...

نفسم رو با حالت عصبی بیرون دادم..

چقدر سخت بود...

همه ی چند دقیقه ی پیش برام عذاب آور بود...

عذابی دیوانه کننده...

چقدر خودمو کنترل کردم تا بغلش نگیرم...


romangram.com | @romangram_com