#سنگ_قلب_مغرور_پارت_418
برگشته بود سمتم...
هجوم بردم سمتش و با مشتام محکم کوبوندم روی سینش...
اشک میریختم و میکوبیدم..
ـ لعنتی..مگه من چیکار کردم..تقصیر من چیه که نگاه همه ی مردا روم بود...
تو دیدی دلبری کنم...دیدی به کسی نخ بدم....امشب میخواستم خوش باشم... یه امشبو میخواستم برای دل خودم شاد باشم.... می خواستم همه ی شبو برقصم و به چیزی فکر نکنم...مگه من تنها زن مهمونیت بودم...مگه من فقط اومدم وسطو رقصیدم....همه ی این کارام فقط به خاطر در آوردن لج تو بود...توی خودپرست که فقط خودتو میبینی...اصلا به تو چه؟ به تو چه ربطی داره؟ چیکاره ی منی؟
دستاش بالا اومد و دستامو گرفت...
محکم روی سینش نگه داشت...
چشمای خیس از اشکمو بهش دوختم...
طوفانی بود...
مثل من...
اما ظاهرش آروم بود...
باصدایی که سعی میکرد بدون هیچ عصبانیتی باشه گفت:
ـ بسه...قرار نیست برای لجبازی با من دست به هر کاری بزنی...هزار تا راه غیر از راهی که انتخاب کردی وجود داشت تا بتونی حرصتو سرم خالی کنی..خیلی بچه ای ...یه زبون دراز سرتق کوچولو....
romangram.com | @romangram_com