#سنگ_قلب_مغرور_پارت_417

اشکام روی گونه هام ریختن....

درسته حرفاش جیگر سوز بود اما خدای همش حقیقت بود...

تنها کسی که از تماس باهاش احساس بدی نداشتم خود این مرد بود...

لبمو گزیدم و سرمو پایین آوردم...

حرف حق بود...

من لال شدم...

بعد از چند ثانیه محم منو روی تخت هل داد...

افتادم روی تخت...

دیگه هق هقام بلند شده بود...

و اون عصبی پشتش رو بهم کرده بود...

با همون حالت هق هق گفتم:

ـ اره....درست ..میگی... اما همش تقصیر توه...تو باعث شدی من اون کارارو بکنم.. اگه با حرفات منو نسوزونده بودی...اگه بهم تهمت هرزگی نمیزدی.....منم مجبور نبودم این طوری تلافی کنم...من....

دیگه نتونستن بلند شدمو خودمو با سرعت بهش رسوندم...


romangram.com | @romangram_com